تبليغاتX
هزار اسم

هزار اسم

انسان است هزاران ویژگی و هر ویژگی یک نام برای او

سلام

این پست را دو یا سه هفته پیش باید می گذاشتم ولی چون کامپیوتر خراب شد نشد دیگه.این پست مربوط به تعطیل کردن وبلاگ هست.گرچه خواننده ی زیادی نداشت باید بگم وبلاگ هزار اسم و ادرس های مربوط به پروفایل وبلاگ و ادرس های جدا از وبلاگ هم دو سه هفته ای هستن که تعطیل  هستن.

از دوستان چیزهای زیادی یاد گرفتم و من برای دوستان یک حرف دارم

هیچ وقت به خودت دروغ نگو..

همواره خدا نگهدارتون باشه

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت13:43توسط هزار اسم |

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چند روزی بر این حال بود انوشیروان کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند.انان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.

بدو گفتند: در این تنگی و سختی تو را اسوده دل می بینیم.

گفت:معجونی ساخته ام از شش جز و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند: ان معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار اید.

گفت: اری

نخست اعتماد بر خدای است,عزوجل.دوم ان چه مقدر است بودنی است.سوم شکیبایی برای گرفتار.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم,پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم.پنجم انکه شاید حالی بدتر از این رخ دهد.ششم انکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد.

این سخنان به انوشیروان رسید و او را ازاد کرد و گرامی داشت.و به همه دوستان توصیه کرد در همه تنگی ها و سختی ها این معجون را به کار برند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت15:41توسط هزار اسم | |

در دور دست تو را منتظرند,

شهزاده ای, ازاده ای اسیر قلعه دیوان,

به حیله ی جادو در بند,

گرفتار و چشم به راه که: ((فریاد رسی می اید)),

و به صدای هر پایی

سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که: ((کسی می اید))

و او خریدار تو است,

نیازمند تو است.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت13:9توسط هزار اسم | |

سرهنگ زاده ای را در سرای سلطان محمد خوارزمشاه دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت,هم از عهد,خردی اثار بزرگ در ناحیه ناصیه او پیدا.

                   بالای سرش ز هوشمندی                می تافت ستاره ی بلندی

فی الجمله مقبول نظر سلطان امد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند: توانگری به هنر است نه به مال.بزرگی به عقل است نه به سال.ابنای جنس بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند.و در کشتن او سعی بی فایده نمودند.

دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟

ملک پرسید که:موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت:در سایه ی دولت خداوندی دام ملکه همگان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند,باد.

                 توانم انکه نیازارم اندرون کسی                    حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست؟

                بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست         که از مشقت ان جز به مرگ نتوان رست

 

شور بختان به ارزو خواهند                         مقبلان را زوال نعمت و جاه

گر نبیند به روز شپ پره چشم                    چشمه ی افتاب را چه گناه؟

راست خواهی هزار چشم چنان                 کور بهتر که افتاب,سیاه.

اداره ی پست بودم و مشغول مطالعه اقداماتی که باید انجام می دادم.دو یا سه نفری کنارم ایستاده بودند.ولی متاسفانه تنها سخن اونها حرص و غیبت و از همه مهمتر حسادت بود.خوشحالم اون شخصی که در موردش صحبت می کردند را نمی شناسم.ولی امان ار حسادت که هیچ گاه نفس انسان را رها نمی کنه و مثل خوره روحش را در انزوا می خوره.حسادت جز برای حسود برای شخصی دیگر ضرری نداره.ای کاش همه به همونی که هستن و دارن قانع بودن.بیشتر و بیشتر می خواستتن و ارزو می کردن ولی تنها از خداوند می خواستن نه با حسادت.ای کاش در سر انسان ها ارزوهای بزرگ بود نه حسادت های پست و حقیر.

از پست که بیرون اومدم تصمیم گرفتم این پست را بنویسم.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت16:58توسط هزار اسم | |

عبدالملک مروان هنگام مرگ,در کاخ خود گازری را دید که جامه می شست.گفت:ای کاش گازری بودم و قلاده ی خلافت بر گردن ننهاده.

و چون گفتش به ابوحازم رسید گفت:شکر خدای را که اینان به وقت مردن ان را ارزو می کنند کا مه در انیم.و ما به هنگام مرگ ان را که ایشان در انند,نخواهیم.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت0:6توسط هزار اسم | |

چراغست مر تیره شب را بسیچ

به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا

شود تیره گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیشتر

ترا روشنایی دهد بیشتر

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان باز گردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باریکتر

به خورشید تابنده نزدیکتر

بدینسان نهادش خداوند داد

بود تا بود هم بدین یک نهاد

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت15:37توسط هزار اسم | |

سلام بر همه و مخصوصا دوست خوب و مهربانم که نمی دونم خانم هستید یا اقا.به هر حال اصل صحبت مهمه.

شما با نظر شخصی برایم نوشتید در مورد متنی که امروز اینجا نوشتم ولی برش داشتم که یکی از نماد شعرهای حضرت فردوسی بود.شما فرمودید بین اشعار فردوسی و بقیه شاعران اختلاف هست و حافظ یا مولانا یا خیام یا سهراب یا اخوان ثالث یا سعدی و...ذهنیتی جدا از ایشون داشتن و از مرتبه حضرت فردوسی در مقام پایینتری قرار می گیره.اشعار فردوسی محدود هستن به جنگ و از نظر وسعت حدود کمتری را شامل می شن.و کلا حضرت فردوسی از نظر شعر ضعیف هست چون همچون مولانا هم غزل هم رباعی و هم مثنوی ندارن و شعر در قالب های قطعه قصیده و غزل دارای برتری هست اما حضرت فردوسی مثنوی گفتن و اشعارش دامنه ای محدود به جنگ داره و ....

 

دوست خوب و عزیز من بدون هیچ ادعایی با نظر شما مخالف هستم.نه در اینکه بخوام نظرم را تحمیل کنم اما حضرت فردوسی از همه ضعیف تر نیست.فردوسی شاعر محبوب من هست و اشعارش را بیشتر دوست دارم این درست اما نظر شخصیه من هست بحث در مورد اینکه کدوم بهتر هستن کار من نیست چون من در این حد نیستم که بخوام مقامی تعیین کنم بین مولانا و فردوسی یا سهراب و غیره.شاعران بزرگی هستند که حتی شما اسمسون را هم نیاوردین.اما تا حد اطلاعات خودم که ناچیز هست مخالفتم را با دلیل اعلام می کنم.

واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم چون با تمامی صحبت های شما مخالف هستم.اما از انجایی که خود شما  فرمودی شروع می کنم.

شعر حضرت فردوسی به سبک مثنوی هست که بازار داغ اشعار ایرانی در سبک حماسه هست.اگر بگیم فلان شاعر که در سبک عرفان شعر گفته بهتر از شاعری در سبک حماسه یا غیره هست کاملا کار اشتباهیه چون اصلا از نظر سمت و جهت اختلاف دارن اما خود من معتقد بر اینم که شاهنامه که اصلش شصت هزار بیت هست تنها در حماسه نمی گنجه چون شعرفردوسی اونقدر قوی هست که خیلی از دیدگاه ها را مد نظر داره.در مورد ذهنیت جدا خوب این کاملا مسلمه که هیچ شاعری دیدش مثل شاعری قبل یا بعد از خودش نبوده و نیست شما تصور کن اگر تمام شاعران همچون مولانا حافظ یا عطار شعر می گفتن خوندن شعر تنها برای عده ای مجاز بود در صورتی که فردوسی به شدت ایران پرست بوده و کاری که حضرت فردوسی انجام داد هیچ شاعر دیگه ای نتونست.اگر به ظمان فردوسی نگاه کنیم زمان شاه ترک ایران محمود غزنوی هست که ابو ریحان ابن سینا و فردوسی در یک زمان بودن و هرسه به شدت ازار و اذیت دیدن.اگر به اشعار زمان فردوسی نگاه کنیم می بینیم که فردوسی بزرگترین کار را انجام داده.

فردوسی در شصت هزار بیت شاهنامه حتی یک کلمه رکیک یا بد به کار نبرده و این نشون بر روح پاک و روانش هست.زبان فارسی الانی که صحبت می کنیم را مدیون به فردوسی هستم.ما شاهنامه را نخونده به فردوسی مدیونیم.فردوسی دهقان بوده و در زمان خودش دهقان یعنی زمین دار ثروتمند و تمامی ثروتش را صرف شاهنامه می کنه.در هیچ جای شاهنامه فردوسی خودش را ستایش نمی کنه.

اگر فردوسی بخونیم کاملا معنای امید صبر خدا پرستی عرفان تقوا حرام و حلال نماز دینداری خود شناسی خدا شناسی معرفت دید باز و همه ی اون چیزهایی که همه ی شاعرها خواستن به ما یاد بدن یاد داده و از هیچ چیز دریغ نکرده فقط کافیه درست خونده شه.چرا فردوسی مناجات نداره؟ پس زمانی که رستم با خدای خودش مناجات می کنه از زبان کی میاد؟ این شاعر هم نوع خودش را داره . تا اونجا که تونسته از کلمات فرسی به کار برده.محور کلی اشعار فردوسی بر خدا پرستی درست زندگی کردن گذرا بودن عمر امیدواری و همه ی صفات خوبه و این بزرگیه فردوسی هست.

اما اختلاف سبک شعرش با مولانا.مثنوی مولانا با فردوسی دقیقا عکس هم هستن از سه نظر یکی اینکه فردوسی تا اونجا که تونسته فرسی گفته اما می بینیم که مولانا جایی کل مصرعش عربی هست حالا یا ایه قران یا زبان خودش و دوم اینکه از نظر ظاهر به باطن و باطن به ظاهر که اگر در تحقیق کنین متوجه می شین و سوم اینکه فردوسی کل شاهنامه کلمه رکیکی نداره در صورتی که مولانا داره که هر دو شاعر انسان هایی کاملا بزرگ و دانا هستن که من نمی تونم بگم کی بهتره اما نظر شخصیم فردوسی را بیشتر دوست دارم اما این دال بر پایینتر بودن دیگری نیست.

اما حافظ.حافظ مولانا سعدی و ...همه بعد از فردوسی هستن و حافظ شعری داره به سبک مثنوی که در حدود شاهنامه گفته که اینشالا تو وبلاگ می ذارمش.

سعدی. این که در شهنامه اورده اند        رستم و رویینه تن اسفندیار

           تا بدانند این خداوندان ملک        کز بسی خلق است دنیا یادگار

این دو بیت از سعدی هست.

اخوان ثالث شعر خوان هشتم را به سبک نو گفتن.

ذکا الملک:

هر وقت مصیبتی عارض می شود و مخصوصا هر جا که مرگ کسی فرا می رسد فردوسی تخلف نمی کند از بی وفایی روزگار و فانی بودن انسان و تضویقش برای درست زندگی کردن.اینهمه که به رباعیات خیام عشق می ورزیم که حش داریم اگر درست بنگری بینی مایه سخن همه از فردوسی هست

فلک را ندانم چه دارد گمان               که ندهد کسی را به جان خود امان

کسی را اگر سالهل پرورد                 در او جز به خوبی همی ننگرد

چو ایمن کند مرد را یک زمان            ازان پس بتازد بر او بی گمان

ز تخت اندر ارد نشاند به خاک           ازین کار نی ترس دارد نه باک

به مهرش مدار ای برادر امید           اگر چه دهد بی کرانت امید (منظور مهر دنیای زودگذر است)

جهان را نمایش چو کردار نیست       بدو دل سپردن سزاوار نیست

شخصی که خودش ثروتمند بوده این اشعار را سروده.

ذکا الملک:عجالتا سفارشی دارم من به تو که شاهنامه را بخوان و از اول تا اخر بخوان.

 

چند تایی بیت برای وسعت شاهامه می نویسم.

اگر بقیه شاعران از دیدار عاشق و معشوق می گن از فردوسی داریم در داستان زال و رودابه

همی بود بوس و کنار و نبید             مگر شیر کو گور را نشکرید

 

عفت طلبی فردوسی این هم در داستان رستم و تهمینه

بدان پهلوان داد او دخت خویش           بدان سان که بئدست ائین و کیش

چو بسپرد دختر بدان پهلوان               همه شاد گشتند پیر و جوان

به شادی همه جان برافشاندند          بران پهلوان افرین خواندند

که این ماه نو برتو فرخنده باد              سر بدسگالان تو کنده باد

چو انباز او گشت با او براز                  ببود ان شب تیره تا دیر باز

 

شعر فردوسی درباره راه کج

مکن بد که بینی بفرجام بد            ز بد گردد اندر جهان نام بد

نگیرد ترا دست جز نیکویی             گر از مرد دانا سخن بشنوی

هرانکس که اندیشه بد کند           بفرجام بد با تن خود کند

 

اینها جزو ادبیات تعلیمی نبود؟

 

خدا ترسی

چه گفن ان سخنگوی با ترس و هوش          چو خسرو شدی بندگی را بکوش

بیزدان هر انکس که شد نا سپاس               بدلش اندر اید زهر سو هراس

 

اگر داد دادن بود کار تو                               بیفزاید ای شاه مقدار تو 

 

چو خسرو به بیداد کارد درخت                   بگردد ازو پادشاهی و بخت

نگر تا نیاری به بیداد دست                        نگردانی ایوان اباد پست

اینها عرفان نیست؟

 

فردوسی درباره عقل و دانش البته به جز گفتار اندر ستایش خرد

خرد افسر شهریاران بود                            خرد زیور نام داران بود

کسی کو خرد را ندارد ز پیش                    دلش گردد از کرده ی خویش ریش

توانا بود هرکه دانا بود                             به دانش دل پیر برنا بود

برنج اندر اری تنت را رواست                     که خود رنج بردن بدانش سزاست

 

فردوسی درباره دانش

بیاموز و بشنو ز هر دانشی                      بیابی ز هر دانشی رامشی

ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ              همه دانش و داد دادن بسیچ

دگر با خردمند مردن نشین                      که نادان نباشد بر ایین و دین

که دانا ترا دشمن جان بود                      به از دوست مردی که نادان بود. (حقا واقعیته)

 

فردوسی درباره هنر

هنرمند با مردم بی هنر                         بفرجام هم خاک دارد بسر

ولیکن از اموختن چاره نیست                 که گوید که دانا و نادان یکیست؟

 

جایی که فردوسی کسی را می خواد مدح کنه

جهان را چو باران ببایستگی                    روان را چو دانش بشایستگی

وقتی مردی را دعا می کنه

که بیدار دل پهلوان شاد باد                     روانش پرستنده ی داد باد

و اگر زن باشد    سیه نرگسانت پر از شرم باد        رخانت همیشه پر ازرم باد

 

اگر از خیام و بقیه شاعران درباره عشق بازی با شراب و مدحش  خوندیم حالا از فردوسی بخونیم:

اگر زنگ دارد ز تلخی سخن                     برد رنگ او را شراب کهن

چو پیری در اید زناگه بمرد                       جوانش کند باده ی سالخورد

ببده درون گوهر اید پدید                         که فرزانه گوهر بود یا پلید

کرا گوژ شد پشت و بالاش پست            بکیوان برد سر چو شد نیم مست

چو بد دل خورد مرد گردد دلیر                  چو رو بخ خورد گردد او شیر گیر

 

درباره وصف جمال یار:

همی میچکد گویی از روی او               عبیر است یکسر مگر موی او

ز سر تا بچایش گل است و سمن        به سرو سهی بر سهیل یمن

بت ارای چون او نبیند بچین               بر او ماه و پروین کنند افرین

یا جایی دیگه

پس پرده ی او یکی دختر است          که رویش ز خورشید روشنتر است

ز سر تا بپایش بکردار عاج                برخ چون بهار و ببالا چو ساج

دو چشمش بسان دو نرگس بباغ      مژه تیرگی برده از پر زاغ

اگر ماه جویی همه روی اوست        و گر مشک جویی همه موی اوست

سر زلف و حعدش چو مشکین زده    فکنده است گویی گره بر گره

بیشتی است سرتا سر اراسته      پر ارایش و رامش و خواسته

 

کشیدن درد عشق و اشتیاق

من از دخت مهراب گریان شدم     چو بر اتش تیز بریان شدم

ستاره شب تیره یار منست        من انم که دریا کنار منست

برنجی رسیدستم از خویشتن    که بر من بگرید همه انجمن

 

اگر نویسندگان همچون هدایت یا شاعران لطیف مثل سهراب از طبیعت توصیف دارن فردوسی نیز دارد:

که مازنداران شهر ما یاد باد                      همیشه بر و بومش اباد باد

که در بوستانش همیشه گل است           بکوه اندرون لاله و سنبل است

هوا خوشگوار و زمین پر نگار                    نه سرد و نه گرم و همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون                       گرازنده اهو براغ اندرون

دی و بهمن و اذر و فرودین                       همیشه پر از لاله بینی زمین

 

اما از وصف طلوع و غروب:

جهان از شب تیره چون پر زاغ                  همانگه سر از کوه برزد چراغ

تو گفتی که بر گنبد لاجورد                     بگسترد خورشید یافوت زرد.

 

دوست عزیز یک چیز دیگه هم هست تو شاهنامه که نوصیه می کنم خودتون برین دنبالش و بخونین که کمتر شاعری در اون باب سروده و اون ورزش هست.چوگان بازی ایران و توران.

اگر خانم هستی این را مخصوص برای خانمها می نویسم چون همچین توصیف ساده روان و قابل فهم در سبک مثنوی کمیاب هست.

همه دختران شاد و خندان شدند            گشاده رخ و سیم دندان شدند.

و دیگه اونکه فردوسی بر خلاف قسمی از شاعران که زنان را بد ستایش می کنند یا صفات بد می دن فردوسی زنان را بزرگ والا و تمایزی بین مرد و زن قائل نمی شه.

خدایی نکرده متنم را از باب ادعا یا کل کل برداشت نکنید.اینها نظر شخصی و اطلاعات من بودند که دوست داشتم بنویسم شاید مفید باشه.به عنوان پیشنهاد شهانامه را خوب بخونین چون حرف های زیادی داره و کمتر جایی به این زیبایی می خونیم.همه ی شاعران بزرگ و محبوب و دانا هستن و هر کسی سلیقه ای داره.اون متنی هم که برداشتم گفتار اندر ماه از شاهنامه بود که ایشالا خواهم گذاشت.از شما هم ممنونم چون باعث شدید کلی فارسی تایپ کنم و دستم راه بیفته و اطاعات قبلیم را یاداوری کنم.

محمد علی فروغی: چه فردوسی بر گردن ما ایرانیان حقوق فراوان دارد و میتوان گفت کمترین ان احیا و ابقای زبان  فارسی و زنده کردن تاریخ کهن ملی ماست.اگر حکیم فردوسی نبود که این کار می کرد؟

چو عیسی من این مردگان را تمام              سراسر همه زنده کردم بنام

پی افکندم از نظم کاخی بلند                    که از باد و باران نیابد گزند

درود خدا بر همه ی شاعران بزرگان دانشمندان فرزانگان و فرهیختگان ما که نه تنها به ما بلکه به همه ی جهانیان خدمت کردند همونطوری که کتابهای اونها همچون حافظ سعدی مولانا فردوسی سهراب ابوریحان ابن سینا و هزاران بزرگ مرد و بزرگ زن دیگر در همه ی جهان تدریس و تعلیم میشه.

 

                      به بینندگان افریننده را                           نبینی مرنجان دو بیننده را.

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت17:33توسط هزار اسم | |

نسیمی دمید از باغ دوستی,دل را فدا کردیم.

بویی یافتیم از خزانه ی دوستی,به پادشاهی,بر سر عالم ندا کردیم.

برقی تافت از مشرق حقیقت,اب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم.یک نظر کردی در ان نظر بسوختیم و بگداختیم.

بیفزای نظری و این سوخته را مرحم ساز.

 

من گریه به خنده درهمی پیوندم

پنهان گریم,به اشکارا خندم

ای دوست,گمان مبر که من خرسندم

اگاه نه ای که چون نیازمندم

بنمای رهی,که ره نماینده تویی

بگشای دری,که در گشاینده تویی

زنگار غمان گرفت دور دل من

بزدای,که زنگ دل زداینده تویی..

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت23:48توسط هزار اسم | |

ای واقف اسرار ضمیر همه کس

در حالت عجز,دستگیر همه کس

از هر گنهم توبه ده و عذرپزیر

ای توبه ده و عذرپزیر همه کس

مقصود دل و مراد جانی عشق است

سرمایه ی عمر جاودانی عشق است

ان عشق بود کزو بقا یافته خضر

یعنی که حیات جاودانی عشق است.

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت23:39توسط هزار اسم | |

راستش امروز صبح ساعت ۳.۳۰ که داشتم از عطار می خوندم یکم دلم خواست پاشم و راه برم.کتاب را بستم رفتم لب پنجره ماه را ببینم اما پیداش نکردم که ببینم.یک لحظه به خاطرم اومد که امشب با کسی در مورد شعرهای سهراب صحبت می کردم و دلم سهراب خواست.زیاد میشه که دلم شعر سهراب بخواد.

خلاصه این شد که رفتم سراغ یکی از شعرهای خیلی زیبای سهراب.گفتم اونی که خوندمو واسه شما هم بذارم شاید دوست داشته باشین که دوست دارین.چون شعر سهرابه و هر کسی از هرچیزی که بیزار باشه به شعر سهراب که می رسه میگه درود برسهراب.

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف ، درمتن ادراک یک کوچه ، تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم
 آن وقت ، میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ ، چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره ، در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
 مرا گرم کن 
باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصلضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی ، در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه ،  دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد،  صدا کن مرا
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد ...

خیلی دوسش دارم.

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت17:15توسط هزار اسم | |

تضمین ها و شباهت ها:

1) سنائی: آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود

حافظ: ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

2) سنائی: مرد یزدان‌گر نباشی جفت اهریمن مباش

حافظ: مرد یزدان‌ شو و فارغ‌ گذر از اهرمنان

3) سنائی: ساقیا برخیز و می در جام کن

حافظ: ساقیا برخیز و در ده جام را

4) سنائی:

دی ناگه از نگارم اندر رسید نامه   قالت رای فوادی من هجرک القیامه

حافظ:

از خون دل نوشتم  نزدیک دوست نامه  انی رأیت دهرأ من هجرک القیامه

5) سنائی:

گفتم که عشق و دل را باشد علامتی هم  قالت دموع عینی لم تکفک العلامه

حافظ:

دارم من از فراغش در دیده صد علامت  لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

6) سنائی:

گفتم وفا نداری گفتا که آزمودی   من جرّب المجرّب حلّت به الندامه

حافظ:

هر چند کازمودم از وی نبود سودم    من جرّب المجرّب حلّت به الندامه

7) سنائی

گفتا بگیر زلفم گفتم ملامت آید   قالت الست تدری العشق و الملامه

حافظ:

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم     والله ما رأینا حبّا بلا ملامه

8) سنائی در بیت دوم از قطعه‌ای گوید:

مگر که جمله  بمردند و نیز شاید بود  خدای عزو جل جمله  را بیامرزاد

حافظ در پایان قطعه‌ای گوید:

نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند   خدای عزوجل جمله  را بیامرزاد

 

برخی استقبال ها یا همانندی های وزن و قافیه(بیت اول از سنایی و بیت دوم از حافظ):

1) سوز و شوق ملکی بر دلت آسان نشود      تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود      تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

 

2) ای تماشاگاه جان‌ها صورت زیبای تو            ای کلاه فرق مردان پای تابه پای تو

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو             زینت تاج و نگین از گوهر والای تو

 

3) الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش     شراب تلخ ما راده که هست این روزگاری خوش

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش        معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

 

4) ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش            دلم پرنیش گشت و طبع پرنوش

ببرد از من قرار و طاقت و هوش                       بتی شیرین لبی سیمین بناگوش

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت3:36توسط هزار اسم | |

 کوچکترید از انکه مرا زیرو رو کنید

حتی اگر هرانچه که دارید رو کنید

کوچکترید از انکه بدانید من کیم

از کوهها نام مرا پرس و جو کنید

 

ای بادهای سرد مخالف منم درخت

باید که ریشه های مرا جستجو کنید

ای بادهای سرد مخالف من ایستادم

این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید

 

بر من مباد تیغ شما زخمی ام کند

شاید به خواب مرگ مرا ارزو کنید..

به خواب مرگ درخت را ارزو کنید...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت21:59توسط هزار اسم | |

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریزه رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جاشه
تورو آغوش می گیرم
هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی     تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی..

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت15:27توسط هزار اسم | |

 bade inhame emtehano darso ostado kholase hame midunin ke mogheye payan terma vaziat chejurie jozve begiro jozve copy kono az in barnamehaye shabe emtehani goftim yeshab dore ham jam beshim khuneye ma khosh bashim.ama khob didin ke bazia hamishe donbale bahso yechizi bashe ke saresh jang konan hastan un shab ham budan 2 3 tai az in azizan.bade koli bahso dava sare siasate ghaze va jangandehaye defa mushaki unghadr tabid va tabid ta resid be ghoran

yeki az in azizanemun migoft 2ta ghoran darim hazrate mohammad 2ta ghoran gofte hala ma harchi miporsidim akhe ki gofte in harf az koja umade bebinim chejurias ama hamash migoft nemidunam ki tu kodum kanal goft khode manam didamo in harfa ghabul daram manam ke ta unmoghe asan sherkat nakarde budam tu bahsa bikhodeshun hoselam sar raft dige akhe cheghad harfe ru hava bezanan faghat bahse alaki

hichi nagoftamo hichi nagoftam be dustam ke kenaram neshaste budo ba un bishtar az baghie juram va hamsaye ham hastim goftam sabr kon yekam bekhandim unam goft mikhay chikar koni goftam kare badi nist yeho goftam are are manam shenidam ke 2ta ghoran hast man ino ghabul daram ki mige dorughe

hala hame taajob karde budan ke chera man intori goftam bazia fahmidan sare karie bazia ham garme bahs budan ke goftam age sabet konam 2model  ghoran hast chi

hala unke khodesh edea mikard 2ta ghoran hast rangesh paride bud tu delam goftam akhe mage majburi ghese dorost koni hala baghie takzib mikardan manam esraaaar mikardam man 2ta ghoran didam betun sabet mikonam goftan chejuri goftam ghorana ra miaram

hala hame taajob ke akhe chejuri momkene chera harfe bikhod mizanio az man esrar poshte esrar ke na 2ta ghoran hast belakhare gharar shod sabet konam manam raftam az tu komodam 2ta ghorana avordam

ru yekish neveshte bud ghorane majid yeki digasham ghorane karim.goftam inam 2ta ghoran

khob 2 model ghoran bud digee

nemidunam fekr konam tarafi ke edea mikard 2ta ghoran hast kheyli halesh gerefte shod ama akhe mage majburan bazia inghadr ghese sare ham konan shayadam ba in harfa mikhan began manam hastam

kholase un shabemun ra kharab kardan ba in karhashun

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت18:55توسط هزار اسم | |

گذشتی و ولیکن بد گذشتی ، به هر سالی به من چون صد گذشتی
به عمر و زندگی سیرم نمودی ، ز بس درد و بلا از حد گذشتی
همه عالم یکی مویت نیرزد ، تمام مشک چین گویت نیرزد
سهیل آفتاب و ماه تابان ، به یک نظاره رویت نیرزد

فلک دورم فکند از وصل جانان ، به دوش من نهاد این بار هجران
من دل خسته و این بار سنگین ، چسان بار فراق آرم به پایان
مکن باور ز وصلت سیرم ای دوست ، و یا از تو کمی دلگیرم ای دوست
ولیکن گردش و رفتار افلاک ، نگردد جفت با تدبیرم ای دوست
نگردد جفت با تدبیرم ای دوست

بهار آمد به صحرا و در و دشت ، جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله خیزد ، دمی که مهوشان آیند به گل گشت
دمی که مهوشان آیند به گل گشت..

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت2:55توسط هزار اسم | |

emruz tavalodame va man kheyli khoshalam omidvaram shomaha ham khoshal bashin emruz ruze makhsusie vase man 1 sal bozorgtar shodam mesle bargh migzare omidvaram shoma ham khoshal bashin hamishe

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت20:5توسط هزار اسم | |

mane khosh khiale sade                                                                       hala ba paye piade

donbalet daram migardam                                                          hamsafar ba shabo jadde

poram az hasrato khahesh                                                            vase yek lahze navazesh

kule bare gham ru dusham                                                          rahsepare shahre sazesh

tu ghamate siahe shab                                                                       vaghti setare mimire

engar mikhad behem bege                                                              vase residan be to dire

az mane khaste ru khate raftan                                                bito ye saye faghat miumune

sayeye mardi ke khosh khiale                                                 chon na rafigho rafigh midune

hanuzam esmet azize vase in hamishe tanha     gheseye budo nabudet mishe rahi vase farda

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت18:11توسط هزار اسم | |

shabe yalda ham umad va raft migan bolandtarin shabe donyas va hame say mikonan be behtarin nahv uno begzarunan.

hame hendavane mikharan anar mikharan ajil mikharan shirini mikharan mive mikharan khanevade jam dar kenare ham khunei garm ama birun sard.

birun sarde. sarmaye hava chizi nist dar moghabele sarmaye adama. kash garmaye mohebbat bud ama nist

harkasi be donbale kare khodesh va gozarundane shabe yaldaye khodesh va na faghat shabe yalda balke hameye monasebathayi ke baghie ensanha ham dust daran un shabo khosh bashan ama sarde

kheyli khanevadeha puli nadaran ke hata hendavane bekharan va ma zamani ke chaghu ra foru mibarim tu hendavane va az un mikhorim hata bein fekr ham nemikonim ke khodaya un bachehaye kuchiki ke emshab deleshun mikhad doreham jam shan behtarin sham va behtarin chizaha ra dashte bashan

garmaye mohabat shode sarmaye khodkhahi pul parasti bifekri va yekchiz va yekchiz va pul.cheghadr sarde hava...

hava sarde hata tabestuno bahar hata unmoghehayi ke bayad garm bashe ham nist...

mikhandim va fale hafez migirim ama hata be yade unhayi ke khuneyi nadaran tush beshinan nistim be fekre unayi ke bimaran va hata tu bimarestan hastan nistim be fekre un bachehayi ke vaghti ma hendavane mikhorim va shekayat mikonim ke chera shirin nist una bi sarparast daran fal mifrushan

be fekre bachehaye parvareshgahi ke cheghadr deleshun mikhad pedar madareshun ro baghal konan va ama bazam sarde.vay ke cheghadr hava sarde

.......kheyli hava sarde 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت20:35توسط هزار اسم | |

خیال روی تو در هر طریق همره ماست              نسیم موی تو پیوند جان اگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند                   جمال چهره تو حجت ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید                  هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد                         گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سرای بگو                              فلان زگوشه نشینان خاک درگه ماست

بصورت از نظر ما اگرچه محجوب است                   همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی حافظ دری زند بگشای                     که سالهست که مشتاق روی چون مه ماست

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت20:17توسط هزار اسم | |

                                 be behesht miresi to ze masire khod shenasi

                            ke agar to khod shenasi bekhoda khoda shenasi

 

                                  do hezar bahre bini cho sepase hagh gozari

                                be morad key resad kas ze tarighe na sepasi

 

                                   be nedaye del tavajoh cho koni kamal yabi

                                      beresi be shoro hali be safaye bi ghiyasi

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت12:15توسط هزار اسم | |

dar tanha tarin ruzhaye zendegi yek eteghade ghalbi an ra sarshar az omid mikard.eteghadi ke samareash sarmayeye omrash shod

be edalate khoda imane kamel dasht va midanest ke an be hich bandeyi setam nemikonad va bandeganash ra yeksan dust midarad.midanest agar dari baste shavad dare digari goshude mishavad.hargez na omid nemishod va dar peye rahi taze baraye jobrane eshtebahe zendegiash bud.hargah az nemati mahrum shavim beyaghin nemati behtar ba ma arzani mishavad ke be saadate abadi rahnamuneman mishavad

hamishe dar zehnash porseshi dasht haghighate zendegi chist? che chiz ensan ra mirahanad va az dard va gham nejat midehad? dar marahele zendegi payapey chizi ra tajrobe kard ke zanjirvar be haghighat motaselash mikard va eshgh dar ashkale mokhtalef be an rokh minamayand

aknun kameltarin va nahayi tarin eshgh yani eshghe ensan be khodaye darune dar vojudash jarist banabarin baghie omr ra ba zende negah dashtane in arzeshmandtarin gohare zendegi separi mikonad

che niruyi yek ensane del shekaste va na omid va tanha va bihosele va biramagh ra be pish miranad? che angizei az no misazadash? hich chiz va hich kas jaye digari ra nemigirad balke an ra kameltar mikonad ta dar nahayat be ensan takamol bakhshad.be donbale hesangize va kambudhayash raft

ba eteghad pa gereft va danest jodayi ghanune zendegist.rahayi az har vabastegie donyavi va residan be adle parvardegar ast.bigoman dari goshude khahad shod

shekoftan hamishe asan nist bayad talash kard va kameltar shod.zendegi hamishe tekrar nist taghyir va tahavol lazemeye zendegist

bakhshi az zendegi dar donyaye kudaki shenavar bud va afkarash dar peye eshghe gom shode ta farasuye zaman par mikeshidva dar jayi na ashna haghighatra mijost.guyi bi ekhtiar niruyi ba khod mibordash vali dar asl an be donbaler niru bid.gahi gozare zaman ra hes nemikard.betadrij ehsasi zharf va shegerf dar an padid amad.ehsasi khoshayand ke pasokhe hameye porseshayash bud.jadeyi dar barabrash namayan shod va nedayi be khod mikhandash...bozorgtar shod digar jesm zarfiate ruh ra nadasht.khod ra miyaft digar bayad haghighat ra lams mikard

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت15:54توسط هزار اسم | |

khoda ra shokr mikonam ke zabani daram baraye goftan va gushi baraye shenidan.dasti daram baraye neveshtan va cheshmi baraye khandan.khodaya rahmatat che bi entehast dashtanat che ba safast hamechiz ba to zibast.chegune mitavan inhame did va bi etena bud

aseman ba rad faryad mizanad setareha cheshmak mizanand aseman gerye mikonad derakhtha lebase tan avaz mikonand va hezaran payam va yadavare digar vali ensan bi etena

ey kash bebinam ey kash bekhanam benevisam beshnavam va shokr konam

khodaya bito in donya cheghadr tange cheghadr sakhte ma ra be khodemun nagzar

salam be hameye dustan.bedanid khoda ba shomast tanha kafist be samtash ghadam bardarid

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت10:50توسط هزار اسم | |